ناگهان آیینه حیران شد! گمان کردم تویی ...
You’re taking over me
I look in the mirror and see your face
If I look deep enough
So many things inside that are just like you are taking over
می خواستم روزی که می آیی سرم باشد
بعد از تو من این روسری را٬ سر نخواهم کرد!
با درد و رنج زندگی آن هم بدون تو
یک عمرسرکردم ولی دیگر نخواهم کرد
من با توام، من در توام، نه! من توام اصلا
وقتی که باهرشعر می آیم به دنیایت
هربار وقتی شانه خواهی کرد مویت را
من پشت این آیینه ها دارم تماشایت...
حس کن مرا! وقتی دلت می گیرد ازدنيا
حس کن گرفتم دست هایت را که برخیزی
یک بار چشمت را ببند و آرزویم کن
من باتوام حتی اگر از من بپرهیزی
از زندگی بیزارم و از مرگ می ترسم!
این است وصف دردهای بی سرانجامم
رودی شدم آواره ی "هرجاکه بادا باد"
در آتشی می سوزم و انگار آرامم
هرچند بعد از تو خداهم می بُرَد از من!
من باتوام هرچند دیگر دست هایت را...
پیغمبرهرکس که هستی باش بعد ازاین
از خاطرت اما نبر غار حرایت را
پ ن :
شبيه كسي شده ام
كه پشت دود سيگارش باخود مي گويد:
ترك مي كنم،
سيگار را
خانه را
زندگي را
و باز پكي ديگر مي زند ...
/مرتضی محمودی/