ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
"بی تو چه فرق می کند امروز چندم است؟"
زمستون رو خیلی دوست دارم
مخصوصا روزایی که پنجره رو باز کنی و ببینی زمین یک دست سفید شده
مثل امروز صبح
بعد یه استکان چای برای خودت بریزی و همینطور که به برفا نگاه می کنی جرعه جرعه گرم شی
شده برای چندلحظه به ای کاش ها و نکاش های زندگی فکر نمی کنی
یه نفس عمیق میکشی .. انگار یه چیزی رو ته دلت احساس میکنی که دلگرمت می کنه به زندگی
چیزی که یادت میاره چقدر دلت برای زندگی تنگ شده
بعد یه لبخند به خدا می زنی و پنجره رو می بندی که تا دیرت نشده بری
سرجلسه ی امتحان
توی راه به ردپاهایی که روی برفا جامونده نگاه می کنی
ردپاهایی که شکل های مختلفی دارن، مسیرهای مختلفی رو رفتن ولی هیچ کدوم برات آشنا نیست
..
این یه حقیقته که دی ماه بیشتر دلتنگم می کنه ...
امروز یاد یه غزل نسبتا دور افتادم:
هر روز می چینم دراین خانه ، این میز این گلدان و فنجان را
پس می زنم این پرده ها را تا از پنجره فصل زمستان را...
من زندگی را دوست دارم که گل های گلدانم نمی میرند
شاید اگر روزی نبودی من ، این دلخوشی های کماکان را...
هر روز می چینم برای تو ، یک شاخه گل یک شاخه آرامش
وقتی تداعی می کنی در من آرامش دور ِ دبستان را
من دختر کوهم که زانوهام ، با هیچ بادی خم نخواهد شد
من در کنار دست های تو شرمنده خواهم کرد توفان را!
از مرزهای بسته ام رد شو ، خوشبختی ام را باتو باور کن
در دست هایت جابده امشب ، آهوی از هرجا گریزان را
پ.ن:
صلاح کارکجا و من خراب کجا؟
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!
حافظ
پ.ن:
چای می آوری/
می گویم قند/
می خندی!*
نمیدونم از کی!
پ.ن:
معصومه ی عزیـــــزم بابت همه ی محبت هات ممنون
خیلی مراقب مهربونیات باش